خعلی سرعتش خوبههه
برچسب:
نویسنده: آوا امینی
برچسب:
نویسنده: آوا امینی
love song
فلسفه میگفتیم وقتی فلسفه گفتن مد نبود
- داری؟
+خب روشن میکنیم،دم میکنیم..مگه آدم از همون ازل وجود داشت؟؟خدا خلقش کرد موجود شد...
- فاز فلسفی برداشتی دوباره؟؟-__-
zahra
دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۶
20:37
برچسب:
نویسنده: آوا امینی
برچسب:
نویسنده: آوا امینی
دکمه تنظیم وولوم نداره؟
zahra
پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۶
7:41
برچسب:
نویسنده: آوا امینی
love song
یکم عر بزنیم
"بعضی رویاها از اول نباید دیده میشدن...بعضی رویاها فقط اسمشون رویا بود و در واقع کابوسی بودن که تو زرورق پیچیده شده.
Tags: فیک
zahra
پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶
19:45
برچسب:
نویسنده: آوا امینی
برچسب:
نویسنده: آوا امینی
برچسب:
نویسنده: آوا امینی
آنکس که نداند که نداند که نداند......در جهل مرکب ابد الدهر بماند
دروغ میگن.همه چی با ندونستن بهتره.امتحان کن...به حرفم میرسی.وقتی یچی رون دونی راحت تر زندگی میکنی...اگر همه ندونن همه با هم راحت تر زندگی میکنن...ولی وقتی یکی یچیزی بدونه و بد تر ازون بدونه که بقیه نمیدونن این دیگه زندگی خوبی نیست...چون سر اون نادونا بلایی میاد که هیچجوره قابل ترمیم نیست...حالا من میگم.شما بگو نه!
zahra
سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۶
9:52
برچسب:
نویسنده: آوا امینی
برگشت و گند زد به تموم برنامهه ایی که برای تنفر ازش ریخته بودم....وقتی میدونین این قدرت رو دارین هیچ وقت برنگردین.شاید دو دیقه ی اولش طرف خوشحال بشه.یا حتی دو روز اول،ولی وقتی بفهمه بعد از این همه سال همون گندی که بوده هست بیشتر اذیتش میکنه....(و حتی بدتر هم شده!!)
zahra
سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۶
9:55
برچسب: همیونگود,
نویسنده: آوا امینی
میگم یوقت زشت نباشه که کاراشون با من تموم شده و حتی جواب پیام ک هیچی،پیامم نمیخونن...
این قضیه ما معمولیا واسه همه وقت داریم بدجوری داره آزارم میده....راسته نه؟ واقعا به چند وقت گذشته ک نگاه میکنم همینه.نکنه بقیش هم همین بوده باشه؟؟خیلی بده میشه که....
zahra
سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۶
9:55
برچسب:
نویسنده: آوا امینی
مهسا میگه من خودم از خود گذشتگی میکنم میرم اونجا...
:)))))))
مهسا عست دگر...به آبجیم میگه تو نباید توی گروه ما باشی.زهرا باید بیاد...
:))))))))))))
مهسا عست دگر...
zahra
پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶
22:37
برچسب:
نویسنده: آوا امینی
حس یکیو دارم که هیچی نمیدونه.احمقه...دیوونست....عصبیم....خرم نداره...عصبیم...اینا همش بخاطر اینه که نمیخوام برم...اعصاب ندارم..میترسم یچی بگم نشه جمع کرد بعدن...+میخوایم بریم بابل..بعد ازونجا بریم تهران...عروسی دایی:///////////هووووففففففدوباره ما میخوایم برریم تهران...دوباره خواب های چرت و پرت من شروع شد.باید با ترس و لرز برم بیام.نمیشه ک مثل آدم باشم که...نمیشه اصلا..باید حتمن با حال خراب برم بی
برچسب: دیوونه,
نویسنده: آوا امینی
خب...اینجوری شروع شده بود که با بابا رفتیم...قرار بود اونجا با هم یکم بگردیم بعد بابا برگرده..بریم دریا و مرکز خریدا و خونه ی آبجی معصومه و خونه جدید خاله و ... ولی برنامه ها یکم عوض شدن...رفتیم اونجا و دیدیم دایی محمد اینا هم اونحان...با خانواده!همچنین دایی منصور و زن دایی جدید:/ صبح دیدیم هیچکاری نمیکنن بقیه.پاشدیم رفتیم بستنی خوردیم با بچه ها.البته دیگه علی رو نمیشه بچه حساب کرد.بیچاره راننده
برچسب:
نویسنده: آوا امینی